X
تبلیغات
فصل شکفتن
فصل شکفتن

سراغ کلبه ما را کسی جز غم نمیگیرد خوش ان روزی که غم هم گم کند ویرانه مارا

تــــو زندگــــی خـــیلی از مـــا یــــه



شبــــایی بـــوده



که فقط خـــــدا میـــدونه



چه جــــوری ســـــر کردیـــــم تا صــــبح...!!!

 

نوشته شده در شنبه 1392/06/16ساعت 22:41 توسط جلیل |

 

آنـقـدر دلـم از رفـتـنـت بـــــد شکـسـت کـه نـمـیـدانـم وقـتـی بـیـایـی،



کـدام تـکـه اش خـوشـحـال خـواهـد شـد!

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1392/05/04ساعت 18:1 توسط جلیل |

نوشته شده در پنجشنبه 1392/03/09ساعت 13:35 توسط جلیل |

خدایا
از این به بعد به مخلوقاتت یک مترجم ضمیمه کن
اینجا هیچ کس
هیچ کس را نمی فهمد..

نوشته شده در پنجشنبه 1391/04/22ساعت 17:44 توسط جلیل |

ماندن همیشه خوب نیست...

رفتن هم همیشه بد نیست...

گاهی رفتن بهتر است...

گاهی باید رفت...

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند..

.اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد..

مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور..

.و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...

و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی بمانی..

.برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند...

برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود...

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش...

از شکستن سکوت اسانتر باشد...

عشقت را بردار و برو...خوب برو...زیبا برو...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 15:8 توسط جلیل |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری ؟

 بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری ؟

خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا می مونی ...

 اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی ؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من ؟

من میخوام که زود بمیرم اخه سخته زنده موندن ...

 من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته ؟

 خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته ...

زنده بودن یا نبودن واسه اون فرقی نداره ...

اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره ...

 خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت ...

 ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه ی یه ساعت ..

. خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری ؟

 بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 17:3 توسط جلیل |

کاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم
چون برآنجا گذرت میافتاد به سروپای تو لب میسودم
کاش چون نای شبان میخواندم به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هود مواج نسیم میگذشتم زدر خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره میتابیدم
ازپس پرده لرزان حریر رنگ چشمان تورا میدیدم
کاش چون آیینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده تو
کاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو .

 

 

*****************************************

دروغ ميگفت.ديگري را دوست ميداشت.
بارها گفتم دوستم داري؟گفت:آري

تا ديري خاموش بودم.ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:
راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگري بستي؟
گفت:نه!
فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....
عاقبت باآرزوي فراوان پيش آمد و گفت:
مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم
گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتي اين بار هم من بتو دروغ گفتم:
ترا نخواهم بخشيد


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت 18:12 توسط جلیل |

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 13:31 توسط جلیل |

كاش میشد
بچگی را زنده كرد!
كودكی شد، كودكانه گریه كرد
!
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
!
آن قیامت، كه دمی بیشتر نبود
!
فاصله با كودكی هامان چه كرد؟

كاش میشد
بچگانه خنده كرد

نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 12:52 توسط جلیل |

خدایاااااااااا

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 10:22 توسط جلیل |

کـاش مـی فـهـمیـدی

قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری

و بـلـنـدتـر بـگـویی :

بـمان . . .

نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی؛

و آرام بـگویـى هـر طور راحـتـى
نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 8:57 توسط جلیل |

funscrape.com

در خلوت تنهایی ام

برای دلخوشی خودم مینویسم

 نوشته هایی که شاید یادگاری باشد  

از روزهایی که همدمی نبود مرا 

تا سر بر شانه هایش گذارم   

وناگفته هایم را برایش بازگویم

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 21:10 توسط جلیل |

عشق من عاشقانه دوستت دارم

قفسم را مشکن

تو مکن آزادم

گر رهایم سازی

به خدا خواهم مرد

من به زنجیر تو عادت دارم

بار ها در پی این فکر که در قلب توأم

با تو احساس سعادت کردم

به خدا خوش بختم

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 14:38 توسط جلیل |

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 14:36 توسط جلیل |

(( غـــــــــــروب ))

غروب هم زیباست ، در واقع نوعی طلوع است ، غروب را دوست دارم

چون تنها همدم من تنها می باشد .

غروب را دوست دارم چون میتوانم با او بی دغدغه درددل کنم ، به که چه زیبا گوش میدهد .

غروب را دوست دارم چون تنها شاهد و محرم اشکهایم در  فراق یارم میباشد و

 با انوار طلایی خود فقط صورتم را نوازش میکند .

غروب را دوست دارم چون که همرنگ چشمان غمدار خودم میباشد .

غـــروب را دوست دارم ، چـــون غـــروب است .

راستی غـــروب خیـــلی زیبــاست ، غــــروب با غــــم تنهــایی من خــویشـاونــدی

 نـزدیــک دارد.

غــروب و غـــربت هــر دو زاییده همند ، چرا کــه غـــروب در غـــربت زیباست ،

ای کــه در غربــت مـــرا عـــاشق طـــلوع کــردی نگذار طلوعت

در قلب من با غـــروب هم آغوش شود .

ای کـه در ایـن دیـار غـریب تنها مونـس و غمخـوار منی به حرفم گوش ده ،

حرفــی کـه از اعمـاق قلبـم برایـت مـی گـویم ،حـرفی کـه از نقطـه اوج سـادگـی دلـم بـرایت فـرستـاده میـشود ،

حـرفـی کـه بـا تمــام وجــودم بـرایـت هــدیـه میـشود ،

حرفـی کـه جـزء ایـن چنـد کلمـه نیـست ((  دوستـت دارم  ))

بـرگـرد کـه بـه انتـظار تـوام.

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/01ساعت 13:12 توسط جلیل |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از كوچه ما دوره گرد

داد میزد كهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

كاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری كوزه خالی میخرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی كشید بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید...

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/30ساعت 23:34 توسط جلیل |

از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در شنبه 1389/08/01ساعت 18:34 توسط جلیل |

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسيد:«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند

خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟ اما خدا وندبراي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعاكني.

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.

خدواند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. .

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:


 نام فرشته ات اهميتي ندارد. می توانی به راحتي او را مادر صدا کنی .

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 1389/07/23ساعت 14:2 توسط جلیل |

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟  

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .

مادر

 ادامه مطلب رو بخونین زیباس

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 1389/07/23ساعت 13:49 توسط جلیل |

دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

نوشته شده در جمعه 1389/07/23ساعت 13:16 توسط جلیل |

عشق واقعی

یک روز استاد از دانش‌جوها که در کلاس بودند پرسید:

آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟

برخی از بچه ها گفتند:

با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند.
برخی؛ دادن گل و هدیه
و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند:

با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 1389/04/03ساعت 18:54 توسط جلیل |



خداحافظ همین حالا ،همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ ،کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ا ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها
خداحافظ تا بدونیم بی تو با تو ، همینه رسم این دنیا
خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ همین حالا...

فقط حلالم کن به خاطر همه چیز

کسی که هیچ وقت فراموشت نمیکنه

همیشه به یادتم

ولی دیگه غصت نمیخورم

نوشته شده در شنبه 1389/02/18ساعت 14:33 توسط جلیل |

سلام به همه عزیزان و دوستان گلم

نمیدونم چی بگم فقط همینو میتونم بگم که شرمندم از همتون با اینکه من کم میام به وبتون سر میزنم ولی شما با تمام محبتی که نسبت به بنده حقیر دارین منو تنها نزاشتین و به کلبه تنهاییه من سر میزنین

و همچنین شرمندم که این کلبه کوچیکمو کم آپ میکنم در واقع چن وقته که اصلا آپش نکردم

خدا میدونه چقدر دلم برا اون روزا که تو روم با هم بودیم تنگ شده ولی چه کنم که واقعا سرم شلوغه ولی خیلی برام عجیب بود که همتون وقتی برام اف میزارین یا نظر میزارین تو وبلاگم اصلا ازم گله نمیکنین چرا به وبتون سر نمیزنم گاهی وقتا فکر میکنم چقدر دوستای خوبی دارم و چقدر دوستون دارم این رو هم تقدیم میکنم به همه شما عزیزان که خیلی خوبین

من عاشقم یه عاشق                    عاشق حرفای عاشق

حرفایی از جنس مریم                   شایدم پونه و شبنم

حرفایی به قشنگیه یار                  شایدم آوای گیتار

حرفایی پر از محبت                         خالی از هرگونه نفرت

حرفای به پاکیه طفل                      شایدم به سوز یک خار

اگرم که عقل کم اورد                      ولی حتما دل میفهمه

ولی بیچاره دلم که                          هیچ کجا جایی نداره

نه تو دل عاشق و معشوق            نه پیش خالق و مخلوق

و.............................

 

ببخشید دیگه نخواستم زیاد سرتونو درد بیارم واسه همین بقیشو ننوشتم ولی منتظر نظر های شما عزیزان هستم هر گونه انتقاد از نحوه شعرا

واقعا میخوام رودروایسی رو بزارین کنار و بگین اگه چطور باشه بهتر میشه و ایراد هام بیشتر کجاس

میدونم از شناختی که از شما عزیزان دارم از جمله داش مصطفی، ابجی باران و ابجی نفس با احساسم و داداش محمد گلم ابجی سحر عزیز و دوستای غیر رومی از جمله الهام گلم و مهسا و مهرداد و سینا و داداش اصغرو بقیه دوستان گلم دارم میدونم خیلی زیباتر از این میتونین شعر بگین و احساساتتون رو بیان کنین  

دوست دارم اون شبی که زیر بارون قدم زدیم یادت بیاد

دوست دارم اون روزی که با هم شعرای عاشقونه رو مرور میکردیم و یادت بیاد

دوست دارم اون ساعتی که از هم قول گرفتیم برا همیشه پیش هم بمونیمو یادت بیاد

دوست دارم اون لحظه ای که چشمامون به هم دیگه افتاد و عاشق شدیم یادت بیاد

دوست دارم یا هیچ وقت نمیدیدمت یا حالا که دیدمت تا جون داشتم میدیدمت

دوست دارم حالا که ترکم کردی نفرینت کنم ولی دست خودم نیست نمیتونم

دوست دارم بگم خدایا اون بلایی که سرم اورد سرش بیار ولی میدونی که نمیتونم

دوست دارم بگم خدایا جلو راهش مثل خودش قرار بده تا بچشه درد چیه

ولی نع

اون مثل من اونقدر صبور نیست زود میشکنه پس اینو میگم هیچوقت جلو راهش مثل خودش قرار نده اره قرار نده طاقت شکستنشو ندارم

 

عزیزان منتظر نظرات پر از مهرتون هستم دوستون دارم به امید دیدار

خدا نگهدار همتون باشه و تو راه رسیدن به قله های ترقی هیچ مانعی رو سر راهتون قرار نده

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/11/14ساعت 13:54 توسط جلیل |

ای کاااااااااااش

كاش بودي تا دلم تنها نبود

اسير غصه ي فردا نبود

كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اينگونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من

قصه گوي قصه ي فردا نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام

بي خبر از موج و دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم

اين چنين پر سوز و پر سرما نبود

كاش بودي تا فقط باور كني

بعد تو زندگي زيبا نبود


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/10ساعت 12:33 توسط جلیل |

عشق واقعی

سلام عزیزان میخوام یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم که از ترکی به فارسی ترجمه کردم حتما شنیدین ولی چون خیلی ماجرای جالبیه خواستم تو وبلاگ بزارم تا اگه دوست داشتین بخونین

دوتا دوست بودن یکی ابادانی یکی تهرانی ، ابادانیه اسمش محمد بود تهرانیه اسمش علی

اینا ........................


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/10ساعت 12:26 توسط جلیل |

سلام 

سلامی به گرمی مهر خدا که من ازش غافل بودم

سلامی به گرمی محبت شما عزیزان که من نمیتونم جبران کنم

سلامی به زیبایی پاییز که تولد دوباره ام را مدیون اون هستم

سلامی به پاکی شما که خیلی دوستتان دارم و هیچ وقت منو تنها نزاشتین

دوستان و عزیزان و مهربانان ابجی باران- ابجی نفس- ابجی سحر- الهام عزیز- نازی جون و داش مصطفی و داش محمد گل و همه گلهایی که اسمتون الان خاطرم نیست ولی وفاتون هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه دوستتان دارم چقدر شماها خوب هستین و چقدر من بدم که نمیتونم خوبیهاتون رو تلافی کنم

دوستان تصمیم دارم نگاهی تازه به زندگی داشته باشم نگاهی همچون نگاه باران که وقتی میباره خوبی بدی زیبایی زشتی و هر چی که هست پاک میکنه و وقتی با ادم حرف میزنه اروم و ارومتر میکنه واینو فقط و فقط مدیون شما عزیزان گل و بارانم

عزیزان من هر وقت وارد وبم میشدم مجبور بودم دردم رو بخونم ولی حالا پاکش کردم تا از این به بعد هر وقت وارد وبم میشم دیگه اونو نخونم به جاش نظرات زیبای شماها رو بخونم

نمیدونم من که حالا به قول ابجی نفسم قدم اول رو برداشتم خدا هم کمکم میکنه یا نه 

 بارانم ممنونم که اینو ازم خواستی چون حالا حس خاصی دارم فکر میکنم نگاهم به زندگی تغییر کرده و بیشتر و بیشتر به خدا نزدیک شدم

بازم ممنون از همتون خیلی خیلی دوستون دارم امیدوارم هیچ وقت درد به شماها روی نیاره امیدوارم سالهای سال زندگیه شیرین و خوشی داشته باشین

چه دعایی بکنم بهتر از این خنده تان از ته دل و گریه تان از سر شوق

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/10ساعت 20:2 توسط جلیل |

کاش........

گاهي آرزو مي کنم...

کاش هرگز نمي ديدمت

تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند

که امروز آرزوي ديدن يک لحظه

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

تا امروز

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!

به هر که می نگرند چهره زیبای تو را ببینند

کاش حرف هاي دلم را بهت گفته بودم

تا امروز زیر قبر برای خود زمزمه نکنم

اری زیر قبر خیلی سخت است

کاش گفته بودم کاش...

نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت 8:58 توسط جلیل |

دنیای بی رحم

يه دختر کوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميکرد .اين دختره يه دوست پسري داشت که عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يکي پيدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتي که دختره بينا شد ديد که دوست پسرش کوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 12:42 توسط جلیل |

خدایا تو از درد من با خبری پس تنهایم نذار

خدایا انکه در تنهاترین تنهاییه تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

خواهشی دارم

در تنهاترین تنهاییه تنهاییش تنهای تنهایش نذار

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 12:37 توسط جلیل |

جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 11:8 توسط جلیل |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت